X
تبلیغات
دیوانه ای بر بام شهر

دیوانه ای بر بام شهر

!بمیره اگه کسی واسه تبلیغات میاد اینجا

سال نو مبارک
نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 12:27 توسط رعنا|

اینکه کلی پول میدی میری اصل یه چیزی رو میخری بعدش میبینی تقلبیشو کپی برابر اصل زدن و تو بازار پخش کردن با یک هزارم قیمتی که تو خریدی حس بدی بهت دست میده!
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 12:49 توسط رعنا|

همچنان نفس میکشیم!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 20:8 توسط رعنا|

بازم من و بابام و قضیه پول...

عصری بخاطر یه مشکلی رفتم دکتر اینکه ویزیتش و خرده معاینات با دنگ و فنگش شد پنجاه هزار تومن ناقابل و از جیب مبارک دادم بماند!

همونطوری که قبلا هم گفتم از وقتی رفتم سر کار بابا بدجوی زورش میاد حتی یه ریال ناقابل واسه من خرج کنه!

پیش خودم گفتم دیگه خیلی خوشش میشه اگه نسخه رو هم خودم بگیرم واسه همین اوردم بهش دادم رفته و برگشته میگه میشه چهل هزار تومن بگیرم برات؟؟!!!!!!

این یعنی چی؟؟؟

یعنی اینکه میخوای اینقدر واسه داروهات هزینه کنی؟

یعنی اینکه روی من اصلا حساب نکن!

یعنی اینکه خاک تو سرت رعنا با این بابات!

مردم جونشونو درمیارن میکنن تو جون بچشون اونوقت بابای ما...

خودمونیم بدجوری دلمو شکوند با این حرکتش گرچه این بار اولشم نیست ولی نمیدونم چرا من احمق هنوزم فکر میکنن اینا قابل تغییرن!

منم سر لج افتادم گفتم نه نمیخوام اونم که عین خیالش نشد اومد دفترچه بیمه رو انداخت رو میز و رفت نشست پای تلویزیون!

به همین راحتی!

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 21:22 توسط رعنا|

سال به سال دریغ از پارسال!

الان دیگه روز بروز دریغ از دیروز!

چند وقت دیگه ساعت به ساعت دریغ از...

لحظه به لحظه...

...

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 20:47 توسط رعنا|

خیلی وقته هیچی ننوشتم...

انگیزه ای نیست...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 21:38 توسط رعنا|

حالم از این مردیکه مزخرف ا...ن...د...ر...و...   ز...ی...م...ر...ن بهم میخوره!

نکبت آشغالخور!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 22:17 توسط رعنا|

دیشب دوستم با بچه ش تا آخر شب اینجا بودن!

یه پسر بچه ی چهارسال و نیمه که به یه الاغ زبون نفهم و جفتک انداز گفته زکی!

دست تو تمام سوراخ سمبه های اتاقم کرد و همه چیزو کشید بیرون! دلم میخواست میزدم عین سگ لهش میکردم این کره بز کوچولو رو...

بیخود نیست دوستم افسردگی گرفته از دست این توله شه...

صدبار بهش گفتم ببرش تست بیش فعالی ببین چه مرگشه که دقیقه هم یه جا نمیتمرگه میگه نه بهم گفتن بیش فعال نیس! بنظر منکه فوق فعاله!!!

دلم میخواد یه هفته بدتش به من که یه بنیامین بسارم که دوتا بنیامین از بغلش بزنه بیرون! من میگم عسل و غزل بدبخت شیطونن اون طفلکا انگشت کوچیکه ی این ویرانگر کوچولو هم نیستن بخدا!!

والا!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 13:33 توسط رعنا|

این روزا همش بیشتر و بیشتر بهم ثابت میشه که کم کم توی این ...خراب شده میگن یکی یه قبر بکنید و رسما برید بخوابید توش!

یکی نیس به اینا بگه بابا این بنده های خدا که دربدر دارو و دکتر هستن مریضن خودشون که به دلخواهشون به این حال و روز نیفتادن یخرده رحم داشته باشید محض رضای پروردگار!

دارویی که تا پارسال بسته ای ۱۸ بوده هی زیاد شده و شده شده الان شده بسته ای ۱۰۰!!!!!! ب ی م ه هم که قربونش برم هیچی رو قبول نداره...

همیشه وقتی بانک میرم یه موضوعی هست که بشدت رو اعصابمه!

اینکه تو مخصوصا الان که گرما دیوانه کننده ست، مثل بچه آدم میری توی بانک شماره میگیری و میشینی، بعد نگاه میکنی میبینی از مثلا پنج تا باجه ای که هست فقط دوتاش فعاله و بقیشون یا با تلفن حرف میزنن یا الکی میپلکن اینور اونور، بعد یک ساعت نوبتت میشه میری میتمرگی دم باجه ی مزبور یهو یکی عین تیر غیب از راه میرسه و انگار که تو اونجا برگ چغندر تشریف داری از بالای سر مبارکت شروع میکنه با متصدی محترم حرف زدن حالا یا از شانس بدتر ما آشناشه و اومده سراغ پارتیش تا کارش زودتر راه بیفته یا یه مراجعه کننده ی بیشعوره که سرش نمیشه نوبت یعنی چی و از همه جالبتر اینکه متصدی مربوطه کار شما رو رها میکنه و شش دانگ حواسشو میده به اون آدم نفهم!!!! اینی که میگم بارها و بارها توی اکثر بانکها برام پیش اومده چه خصوصی چه د و ل ت ی!  برای سلامتی اوناییشون که به مراجعه کننده میگن برو بشین تا نوبتت بشه صلوات!

جدیدا که هر بیمارستانی میری یه بخشنامه به دیوارش نصب کردن این هوا....................................

که اگر با مسئولین محترم اون مکان مقدس بد حرف زدین یا صداتون رو بردید بالا به سه ماه ح...ب...س محکوم میشید و از این حرفا!!!

نمیدونستم فقط بعضی از پزشکان و پرستاران محترم(روی سخنم با اون تعداد شریف و فهمیده شون نیست) حق دارن تا حرف میزنی ...تو همچین بگیرن که مرضت از یادت بره و درمان نشده بزنی به چاک!

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 14:59 توسط رعنا|

از شنبه موقتا میرم یه شرکت جدید تا اگه از محیطش خوشم اومد موندگار بشم و صدالبته تاکیدم بر این بود که حتما نصف روز باشه!

دیگه نمیخوام خودمو با کار خسته کنم.

فقط از خدا میخوام بهم همت بده تا از اون حالت بد یاس و افسردگی که توش هستم بیرون بیام دارم تمام سعیمو میکنم!

امید به خدا

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 22:12 توسط رعنا|

دیروز یکی بهم زنگ زد، شمارمو از یکی از بچه ها گرفته بود میگفت من مدیر شرکت... هستم شمارتونو از خانم... گرفتم اگه میشه یه وقتی بذارید بیایید باهم صحبت کنیم، تو دلم به...دوسه تا فحش آبدار دادم دیگه روم نشد بهونه بیارم گفتم باشه فردا صب میام.

امروز رفتم، انصافا آدم بدی نبود محیطشونم بد نبود اما نمیدونم چرا کلا حالم از همه چیزشون بهم خورد! نه که مشکل من اینا باشن نه ولی چند وقتیه کلا اینطوری شدم واسه همینه قید همه رو زدم فعلا اومدم تمرگیدم تو خونه!

همچنان مخم قفله و حوصله هیچی رو ندارم...

نه کار نه مشتری نه هیچی هیچی!

نمیدونم شاید همه اینا اثرات اینه که چندسال بدجوری به خودم فشار اوردم و الان کلا ایست کردم!

این حالت مسخره کی در من تموم میشه؟

نمیدونم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 11:17 توسط رعنا|

از اکثر آدمای دوروبرم بدم میاد...
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 22:35 توسط رعنا|

توی همه جا اعم از رادیو، تلویزیون، اینترنت و ... دم از دختر و پسرای جوونی دیده میشه که بابا ننشونو درک نمیکنن و بهشون احترام نمیذارن و... ولی در عوضش پولای مفتی که از پدارن گرامیشون میگیرن به سرعت برق و باد خرج میکنن و درواقع توی چاه میریزن!

والا واسه من که هیچوقت اینطور نبوده!

من اگرم چیزی بخوام بابا جونم برام بخره اول باید پولشو بهش بدم!

اگه بر فرض مثال از مامان جونم پول قرض بگیرم باید اولین فرصت بهش پس بدم وگرنه به یه ترفندی خودش از حلقومم میکشه بیرون!

باورتون نمیشه؟!

نمونش همین امروز!

چند روز پیش مادر گرامی بنده رویت فرمودن که یه مشتری اومد درب منزل کارشو تحویل گرفت و همون موقع نقدا تسویه کرد و رفت...

و دقیقا فردا صبحش طاقتشون بسر اومد و طلبی که از من داشتن(مبلغ ۲۰۰۰۰۰تومن)  رو طلبکاری نمودن!

وبنده گفتم که فعلا پول دریافتی از مشتری رو ریختم به حسابم چون میخوام وام بگیرم فعلا لازمش دارم و اولین فرصت بدهیمو پس خواهم داد...

امروز صب باعجله اومده میگه رعنا من میخوام برم خرید کارتمو نمیدونم کجا گذاشتم یخرده پول داری به من بدی؟!!!!(و من باور کردم که مادر گرامی با ماهی کلی حقوق خودش و درامد بابام هیچی پول ندارن و کارتشونم که همیشه به جونشون بسته س گم فرمودن!!!)

هیچی دیگه!

صد تومن بهش دادم رفت موند صد تومن دیگه که اونم احتمالا تا اواسط هفته آینده به ترفندهای دیگه ازم بازستانی میشه!

و در این میون داداش محترم بنده با داشتن زن و بچه و زندگی و شغل مناسب هرماه پدر و مادر گرامیمون رو به مقدار قابل توجهی میتیغه! و اونا هم با کمال میل و در طبق اخلاص!!! تقدیمش میکنن...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 13:53 توسط رعنا|

بالاخره بعد مدتها سکون و سکوت یه اتفاق نسبتا خوب تو زندگیم افتاد!

امیدوارم همچنان ادامه داشته باشه...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 20:48 توسط رعنا|

باصرار دوستم رفتیم سینما...

فیلم چه... خوبه... که... برگشتی...

حیف پول، حیف وقت، حیف انرژی، اصلا حیف آدم!

متاسفانه یا خوشبختانه اهل ادای روشنفکری دراوردنم نیستم که بخوام بگم این فیلم به فلان علت و بهمان دلیل یه فیلم رمانتیک یا چمیدونم احساسی یا هر آشغال دیگه ای شناخته میشه و این حرفا! یا چون مثلا م ه رج ویی ساخته خیلی خوبه!

یه فیلم بی سر و ته پر از خزعبلات و بقول خودمون بیمعنی بازی!

حیف...

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 21:51 توسط رعنا|

اعصاب، روان، روحیه...

زیر صفر!

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 23:31 توسط رعنا|

امروز جشن عقد دوستم بود کلی هم اصرار کرده بود برم...

خریت کردم خواستم همرنگ جماعت نسوان رونده به جشن بشم رفتم آرایشگاه...

هشتاد تومن ناقابل دادم شدم عین...

همون نگم بهتره!

به عمرم خودمو به این زشتی ندیده بودم!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 23:25 توسط رعنا|

سرعت نت ستودنی شده...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 19:50 توسط رعنا|

تا همین الان داشتم کار میکردم...

کارام بدجوری روی هم تلنبار شده بودن صدای مشتریام درومده بود دیگه این چند روز حسابی پدر خودمو دراوردم

حال و هوام تغییر چندانی نکرده این مدتم با یه مغز قفل شده فقط کار کردم!

دیروز درمورد یه نفر که ازش بشدت ناراحت شده بودم قضاوت عجولانه کردم و پشت سرش دری وری گفتم و امروز فهمیدم که اشتباه میکردم...

نمیدونم چطوری ازش حلالیت بطلبم

باید صبح زود بلند شم کارو جمع و جورش کنم چون مشتریش میاد دنبالش الان که دیگه اصلا مخم کار نمیکنه...

برم بخوابم که گیجم

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 1:38 توسط رعنا|

عجب دنیاییه...

دخترخالم از شوهر سومشم جدا شد...

نوه خاله مامانم بعد چهار پنج سال کشمکش با خانواده ها بالاخره داره با عشقش ازدواج میکنه...

ده روز پیش واسه یکی از دخترداییام خواستگار اومده و پس فردا عقدشونه و ما فقط هی میشنویم خونواده پسره خیییییلی ماهن ولی بنظر من اینکه تو همه چی کوتاه اومدن و اینقدم واسه عقد کنون عجله دارن خیلی عجیبه! خدا بخیر بگذرونه فکر کنم اصلا تحقیق درست حسابیم نکردن فقط چون وضع پسره بدک نیس هول شدن...

یکی داره از خوشی میترکه یکی از غم...

خودمم که همچنان سردرگم و مبهوت...

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 16:19 توسط رعنا|

یه بنده خدایی توی یه نظر خصوصی برام نوشته بود واسه تغییر روحیت چرا ازدواج نمیکنی؟!!!!!!!!

خب مگه هر مجردی مثل من وقتی از در و دیوار و دنیا و آدما و کلا همه چیز دلش میگیره باید ازدواج کنه؟!!!

والا بخدا من حوصله ی خودمم ندارم تو این هیری ویری و سردرگمی همین یه کارم مونده!

نمیدونم این چندروز چه مرگم شده اینقد سرفه میکنم تا حد خفقان! نه سرما خوردم نه چیزی! چه میدونم شاید اینم از علائم سردرگمی و بلاتکلیفیه!!!

دارم در نهایت بدبختی و بیحوصلگی کار مشتریامو میزنم فقط محض اینکه صداشون دیگه داره یواش یواش درمیاد خدا به داد برسه چی از آب دربیاد اینا!

به اصرار دوستم چندجا سرزدم واسه کار و به سلامتی رو هر کدومشون یه ایرادی چسبوندم باز اومدم تمرگیدم کنج اتاقم که این روزا شده همه ی دنیای من!

فردا هم قراره برم یه جا دیگه سر بزنم که البته واسه اینکه از زیرش در نرم دوستم شخصا میاد دنبالم خودش میبرتم!

واقعا کیمیایی هستن این نوع رفقا برعکس خیلیاشون که دلم میخواد سر به تنشون نباشه نامردن در حد مرگ!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 22:11 توسط رعنا|

مدتیه کارمو ول کردم نشستم تو خونه!

خیلی وقت بود دیگه حالم داشت از اونجا بهم میخورد! نفس کشیدن تو محیطش برام سخت شده بود... با اون منشی ه...ر...ز...ه و رئیس آشغالش...(تو پستای قبلی توضیح دادم)

هرچی پیغام پسغام دادن گفتم نمیام عمرا دیگه پامم تو اون محیط... نمیذارم...

خسته ام داغونم حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم! نمیدونم چه مرگم شده انگار کلا قید زندگی رو زدم!

ساعتها تو اتاقم کیلومترها پیاده روی میکنم!!! فکر میکنم فکر میکنم فکر میکنم، چایی میخورم! تا لنگ ظهر میخوابم انگار که هیچ هدفی واسه بیدار شدن ندارم... یه عالمه کار مشتریای خودم ریخته سرم دریغ از زدن یه دونش! هی زنگ میزنن یا جواب نمیدم یا میپیچونمشون! گاهی دلم میخواد برم بیرون یه قدمی بزنم، برگردم باشگاه اما حوصله ی اونا رو هم ندارم...

بقول دوستم میگه کلا تعطیل شدی رفته!

انگار بچه ه دست به یکی کردن بفرستنم سر کار هرروز زنگ میرنن میگن فلان شرکت هست اینجوریه بهمان موسسه هست اونجوریه اما حالم از همه ی این محیطا بهم میخوره فعلا!

دلم یه حس و حال خوب میخواد یه چیزی که زندگیمو به سمت بهتر بودن متحول کنه خسته شدم از این تکرار مکررات!

دیگه از اون رعنای پرجنب و جوش که همیشه وقت کم میاورد در من هییییییییییچ خبری نیست!

منم و یه عالم تنهایی و بیحوصلگی و تنبلی و بی هدفی...

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 19:22 توسط رعنا|

آی آی آی امان از نارفیق!

هنوز از گرد راه نرسیده خیانت یکی از بظاهر دوستان! بر من آشکار شد!!!

خدای من! سالهاست باهم دوستیم! هزارتا خاطره خوب باهم داریم! هزارتا لطف در حقش کردم! باورم نمیشد رفته اون حرفا رو پشت سرم زده!

اینم حکایت همونه که اگه تا آرنجتم عسل بمالی بچپونی تو حلق بعضیا بازم گاز میگیرن کبابت میکنن!

بیا! مثلا رفتم مسافرت روحیم عوض شه هنوز نرسیده زدن تو برجکمون!

عیب نداره...

واگذارش میکنم به خدا...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 21:16 توسط رعنا|

چندروزی با دوستان رفتم زیارت امام رضا.

خیلی حال داد خییییییییییییییییییییییییییلی!

روحم سبکتر و آرومتر شد و شکر خدا الان خوبم امیدوارم بتونم بهترم بشم.

انصافا که سفر، اونم به یه جای عالی، با یه عده اهل دل، روح آدمو تازه میکنه!

اکثرا نصفه شبا میرفتیم حرم و بعد از نماز صبح برمیگشتیم. اونجا که میرسیدیم از هم پراکنده میشدیم و هرکدوم میرفتیم یه گوشه خلوت میکردیم.

هوا که عالی بود! کلا حال و هوای حرم و اون صحنای خوشگل، سقاخونه قدس و اسمال طلا، پنجره فولاد خیلی بهم آرامش میده! یه وقتایی وایمیستادم و به مردم خیره میشدم! فارس،عرب،ترک،کرد، با ویلچر،با عصا،با بچه کوچیک،مریض،سالم و ... خلاصه همه جور آدمی اونجا بود!

جدی یه آدم میتونه چقد بزرگ باشه؟

پانوشت: هرکسی یه اعتقادی داره لطفا کسایی که به هیچی اعتقاد ندارن نظر چرت و پرت نذارن!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 22:53 توسط رعنا|

بعضی وقتا فکر میککنم اونقد قوی هستم که هیچی توی این دنیا نمیتونه داغونم کنه ولی یه وقتایی هم بهم ثابت میشه که منم قابل شکستنم مثل االان که دستام میلرزن...
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 15:48 توسط رعنا|

خدایا الان دقیقا از اون وقتاییه که خیلی به یه حس و حال خوب احتیاج دارم!

خیلی داغونم...

فقط کمک تو رو میخوام فقط آرامش میخوام!

...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:46 توسط رعنا|

گاهی پیش میاد که خیلی از ماها، خیلی از آدما رو قبل از دیدنشون قضاوت میکنیم، اونم قضاوت ناجوانمردانه! بعدش وقتی اون آدمو میبینیم میفهمیم که اشتباه کردیم اما حاضر نیستیم خودمونو از تب و تاب بندازیم و اشتباهمونو بپذیریم و به بد قضاوت کردنش ادامه میدیم! اصلا بیخود و بیجهت باهاش دشمن میشیم و سعی میکنیم بقیه رو هم به دشمنی باهاش تشویق کنیم!

واقعا چرا؟

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 23:6 توسط رعنا|

نمیدونم من خیلی عجیبم یا بقیه آدمای دوروبرم؟!

امروز فامیل توی یه باغ جمع شده بودن مثلا دور هم باشیم! یه چیزا و کارایی دیدم که واقعا متعجب شدم! ملت دلشون به چه چیزایی خوشه! یکی از دخترداییام و یکی از دخترعموهام عقدن! اولا که پیک نیکو با سالن مد عوضی گرفته بودن! با آنچنان آرایش و لباسایی اومده بودن که من یه آن فکر کردم میخوان برن عروسی!! بعدشم از چسبیدن به شوهراشون و کارای مهوعشون اگه نگم بهتره! دخترخالمم که قربونش برم بعد از چهارسال که از عروسیش میگذره اگه موقع نشستن یه طرفش کامل روی زانوی شوهرش نباشه انگار اصلا نمیشه!!! همشونم آنچنان قیافه ای گرفته بودن که پیش خودم گفتم رعنا دیدی چه موهبتی رو از دست دادی که تاحالا شوهر نکردی؟! خوب که از کارای اشخاص مذکور مستفیض شدم رفتم نشستم توی ساختمون و گوشیمو گرفتم دستم و داشتم باهاش ورمیرفتم که خالم و دخترخاله بزرگم که کنار دستم نشسته بودن شروع کردن حرف زدن... خاله جونم یه قری به سرو گردنش داد و رو به دخترش گفت خرداد عروسی خواهرته!!!(یعنی خواهر بزرگتر تا الان نمیدونسته عروسی خواهرش یک ماه دیگس؟!!!) خلاصه اینکه لباساتونو آماده کنید البته عروسی رو مفصل نمیگیریم چون علی آقا(داماد مربوطه) خونه خریده دیگه هرچی پول داشته داده بالای خونه و تصمیم گرفته عروسی رو سبک بگیره!!! و اینچنین بود که به سمع و نظر بنده رسوندن که دامادشون خونه خریدن! منم که لابد گوشام درازه و سرم نمیشه که این یه گفتگوی ساختگیه! دیدم خیر اونجا هم جای موندن نیس دوباره برگشتم توی محوطه باغ و شروع کردم قدم زدن که زن پسرخالم منو کشیده یه گوشه و سر صحبتو باز کرد و اونقد پز خودش و خونه و زندگی و خوشبختیشو داد و ده بار گوشی دو میلیونی و ساعت مارکدار و طلاها و عینک آفتابیشو به بهانه های مختلف نشونم داد که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار!!!

تا یادم بوده و هست هیییییییییییییچوقت واسه هیییییییچی به هیییییییییچکس فخر نفروختم!

هیچوقت از خودم و خونوادم پیش کسی تعریف بیجا نکردم!

هیچوقت داراییهامو در معرض نمایش کسی نذاشتم!

خدایا اینا دیگه کی ان؟!

من عجیبم یا اونا؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 23:2 توسط رعنا|

سال نو مبارک!

بعد از چندین و چند روز بالاخره برگشتم خونه!

تعطیلات خیلی خوبی داشتم و صدالبته خیییییلی ناراحتم که امروز روز آخرشه امسالم مثل پارسال رفتیم جنوب کشور که خداروشکر بازم خیلی خوش گذشت و جای همه دوستان خالی بودخیلی جاها رفتیم و خیلی جاها دلمون میخواست بریم که دیگه وقت نشد توی این مدت کم! کنار این خوشگذرونیا حسابی هم خسته شدم چون واقعا اصلا استراحت نداشتم یا دنبال گشت و گذار بودیم یا توی بازارا از اون طرفم رانندگی طولانی مدت توی جاده حسابی پدرمو دراورد ولی بهرحال سفر خوبی بود و کلی روحیمو عوض کرد بخصوص اینکه سال تحویل رو کنار رود کارون(لب کارون چه گلبارون) بودیم.

امیدوارم به همه مثل من خوش گذشته باشه و هممون سالی خوب و پر از سلامتی پیش رو داشته باشیم.

برای خودم و تمام کسانی که فردا بعد از ده پونزده روز باید برن سر کار از صمیم قلب طلب صبر دارم...

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 11:56 توسط رعنا|

خاک تو سر هرچی آدم رند و پررو و پول پرسته!
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 21:24 توسط رعنا|


آخرين مطالب
» ...
» کپی=اصل!
» !
» بابا نگو ناپدری!
» سال-روز-لحظه...
» ...
» عوق!
» بچه نه توله سگ!
» غرغرنامه!
» شاید فصلی جدید شاید!
Design By : Pars Skin