دیوانه ای بر بام شهر

!بمیره اگه کسی واسه تبلیغات میاد اینجا

بدون هماهنگی با مامانم به یکی دروغ گفتم که شبیه دروغ مامانم نبود

آبرومون رفت!

رفت!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 21:30 توسط رعنا|

به خودم قول داده بودم کمرنگ نباشم اما انگار هستم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 18:10 توسط رعنا|

امروز بعد مدتهای مدید و بس طولانی و غم انگیز موفق به خوردن عشق شیرینم کله پاچه شدم!!!

وای...

وای...

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 17:53 توسط رعنا|

بله دیگه!

من و این عصر تعطیل غم انگیز پاییزی و اووووووووووه!

حالم گرفته

دلم گرفته

حوصلم سر رفته

بدا به حال این زندگی کسلناک!

کلمه جدیدو داشتین؟؟

نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 20:41 توسط رعنا|

اول مهر و سرماخوردگی کوفتی بدترین حالت ممکن میتونه باشه!

خدا به داد بعدمون برسه

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 23:15 توسط رعنا|

دارم سعی میکنم دوباره به اینجا برگردم و بنویسم!

خب اول یه نفس عمیق و شروع!

 من،رعنا برمیگردم با یک بغل غرغر...

عسل و غزل امروز توی لباسای مهدکودک عین دوتا مگس کوچولوی دوست داشتنی شده بودن

به هر دوستی که سر میزنم اونم مثل من غرق شده توی روزمرگی!

نمیدونم چرا دیگه این همه کار و فعالیت حال نمیده!؟!

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 21:28 توسط رعنا|

خنده داره ولی باید بگم نسبت به قبل آرومتر شدم!

دیگه اونقدرا هم شر و پر سروصدا و دعوایی نیستم البته یخرده هستم هنوز!

ولی خداییش دیگه مثل سابق دل و دماغ و روحیه ندارم کلا

حوصله هیچیو ندارم اصلا

یادم نمیاد آخرین بار کی همه چیز خیلی خوب بوده، البته نه که الان چیزی خوب نباشه ولی درکل انگار هرچی میگذره زندگی کمتر بر وفق مراده...

چرا من همچنان حس نوشتنم مرده؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 22:10 توسط رعنا|

دیگه ازبس مامانم زنداداش نکبتم رو از همه لحاظ به من ترجیح داد حالم داره بهم میخوره!

یه جورایی خسته شدم از این جنگ و اعتراض دائمی...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 20:22 توسط رعنا|

دست به گریبان بودن اونم تمام عمر با یه مشکل، هرچقدر هم قوی باشی ، یه جاهایی کم میاری!

نوشته شده در جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 17:55 توسط رعنا|

روزای کسالتبار و گرم تابستون دارن از راه میرسن

من همیشه با گرما مشکل دارم!

کاش منم میتونستم یه مدت بعنوان تعطیلات برم سواحل عاج یا جزایر قناری!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 22:18 توسط رعنا|

من به این نتیجه رسیدم که این آدمیزاد حریص طماع هیچوقت راضی نمیشه!

یه سری از آدما هستن که دیگه بذار و برو!

یعنی کم مونده بخاطر موقعیت و پول رسما سر بقیه رو ببرن و خلاص!

این روزا ما آدما ارزون خرید و فروش میشیم مثل پاستیل شایدم بی ارزشتر از اون!!!

دلم برای روزای نفهمی بچگی تنگ شده...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 23:59 توسط رعنا|

بعضی وقتا مادر آدم به آدم حرف میزنه از خنجر بدتر!

یعنی همچین منفجرت میکنه که نمیفهمی ضربه از کجا بوده...

نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت 16:17 توسط رعنا|

یکی دیگه از دخترخاله های ایکبیریم هم شوهر کرد و سرکوفت فامیل باز شروع شد!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 23:40 توسط رعنا|

سال نو مبارک
نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 12:27 توسط رعنا|

اینکه کلی پول میدی میری اصل یه چیزی رو میخری بعدش میبینی تقلبیشو کپی برابر اصل زدن و تو بازار پخش کردن با یک هزارم قیمتی که تو خریدی حس بدی بهت دست میده!
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 12:49 توسط رعنا|

همچنان نفس میکشیم!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 20:8 توسط رعنا|

بازم من و بابام و قضیه پول...

عصری بخاطر یه مشکلی رفتم دکتر اینکه ویزیتش و خرده معاینات با دنگ و فنگش شد پنجاه هزار تومن ناقابل و از جیب مبارک دادم بماند!

همونطوری که قبلا هم گفتم از وقتی رفتم سر کار بابا بدجوی زورش میاد حتی یه ریال ناقابل واسه من خرج کنه!

پیش خودم گفتم دیگه خیلی خوشش میشه اگه نسخه رو هم خودم بگیرم واسه همین اوردم بهش دادم رفته و برگشته میگه میشه چهل هزار تومن بگیرم برات؟؟!!!!!!

این یعنی چی؟؟؟

یعنی اینکه میخوای اینقدر واسه داروهات هزینه کنی؟

یعنی اینکه روی من اصلا حساب نکن!

یعنی اینکه خاک تو سرت رعنا با این بابات!

مردم جونشونو درمیارن میکنن تو جون بچشون اونوقت بابای ما...

خودمونیم بدجوری دلمو شکوند با این حرکتش گرچه این بار اولشم نیست ولی نمیدونم چرا من احمق هنوزم فکر میکنن اینا قابل تغییرن!

منم سر لج افتادم گفتم نه نمیخوام اونم که عین خیالش نشد اومد دفترچه بیمه رو انداخت رو میز و رفت نشست پای تلویزیون!

به همین راحتی!

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 21:22 توسط رعنا|

سال به سال دریغ از پارسال!

الان دیگه روز بروز دریغ از دیروز!

چند وقت دیگه ساعت به ساعت دریغ از...

لحظه به لحظه...

...

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 20:47 توسط رعنا|

خیلی وقته هیچی ننوشتم...

انگیزه ای نیست...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 21:38 توسط رعنا|

حالم از این مردیکه مزخرف ا...ن...د...ر...و...   ز...ی...م...ر...ن بهم میخوره!

نکبت آشغالخور!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 22:17 توسط رعنا|

دیشب دوستم با بچه ش تا آخر شب اینجا بودن!

یه پسر بچه ی چهارسال و نیمه که به یه الاغ زبون نفهم و جفتک انداز گفته زکی!

دست تو تمام سوراخ سمبه های اتاقم کرد و همه چیزو کشید بیرون! دلم میخواست میزدم عین سگ لهش میکردم این کره بز کوچولو رو...

بیخود نیست دوستم افسردگی گرفته از دست این توله شه...

صدبار بهش گفتم ببرش تست بیش فعالی ببین چه مرگشه که دقیقه هم یه جا نمیتمرگه میگه نه بهم گفتن بیش فعال نیس! بنظر منکه فوق فعاله!!!

دلم میخواد یه هفته بدتش به من که یه بنیامین بسارم که دوتا بنیامین از بغلش بزنه بیرون! من میگم عسل و غزل بدبخت شیطونن اون طفلکا انگشت کوچیکه ی این ویرانگر کوچولو هم نیستن بخدا!!

والا!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 13:33 توسط رعنا|

این روزا همش بیشتر و بیشتر بهم ثابت میشه که کم کم توی این ...خراب شده میگن یکی یه قبر بکنید و رسما برید بخوابید توش!

یکی نیس به اینا بگه بابا این بنده های خدا که دربدر دارو و دکتر هستن مریضن خودشون که به دلخواهشون به این حال و روز نیفتادن یخرده رحم داشته باشید محض رضای پروردگار!

دارویی که تا پارسال بسته ای ۱۸ بوده هی زیاد شده و شده شده الان شده بسته ای ۱۰۰!!!!!! ب ی م ه هم که قربونش برم هیچی رو قبول نداره...

همیشه وقتی بانک میرم یه موضوعی هست که بشدت رو اعصابمه!

اینکه تو مخصوصا الان که گرما دیوانه کننده ست، مثل بچه آدم میری توی بانک شماره میگیری و میشینی، بعد نگاه میکنی میبینی از مثلا پنج تا باجه ای که هست فقط دوتاش فعاله و بقیشون یا با تلفن حرف میزنن یا الکی میپلکن اینور اونور، بعد یک ساعت نوبتت میشه میری میتمرگی دم باجه ی مزبور یهو یکی عین تیر غیب از راه میرسه و انگار که تو اونجا برگ چغندر تشریف داری از بالای سر مبارکت شروع میکنه با متصدی محترم حرف زدن حالا یا از شانس بدتر ما آشناشه و اومده سراغ پارتیش تا کارش زودتر راه بیفته یا یه مراجعه کننده ی بیشعوره که سرش نمیشه نوبت یعنی چی و از همه جالبتر اینکه متصدی مربوطه کار شما رو رها میکنه و شش دانگ حواسشو میده به اون آدم نفهم!!!! اینی که میگم بارها و بارها توی اکثر بانکها برام پیش اومده چه خصوصی چه د و ل ت ی!  برای سلامتی اوناییشون که به مراجعه کننده میگن برو بشین تا نوبتت بشه صلوات!

جدیدا که هر بیمارستانی میری یه بخشنامه به دیوارش نصب کردن این هوا....................................

که اگر با مسئولین محترم اون مکان مقدس بد حرف زدین یا صداتون رو بردید بالا به سه ماه ح...ب...س محکوم میشید و از این حرفا!!!

نمیدونستم فقط بعضی از پزشکان و پرستاران محترم(روی سخنم با اون تعداد شریف و فهمیده شون نیست) حق دارن تا حرف میزنی ...تو همچین بگیرن که مرضت از یادت بره و درمان نشده بزنی به چاک!

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 14:59 توسط رعنا|

از شنبه موقتا میرم یه شرکت جدید تا اگه از محیطش خوشم اومد موندگار بشم و صدالبته تاکیدم بر این بود که حتما نصف روز باشه!

دیگه نمیخوام خودمو با کار خسته کنم.

فقط از خدا میخوام بهم همت بده تا از اون حالت بد یاس و افسردگی که توش هستم بیرون بیام دارم تمام سعیمو میکنم!

امید به خدا

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 22:12 توسط رعنا|

دیروز یکی بهم زنگ زد، شمارمو از یکی از بچه ها گرفته بود میگفت من مدیر شرکت... هستم شمارتونو از خانم... گرفتم اگه میشه یه وقتی بذارید بیایید باهم صحبت کنیم، تو دلم به...دوسه تا فحش آبدار دادم دیگه روم نشد بهونه بیارم گفتم باشه فردا صب میام.

امروز رفتم، انصافا آدم بدی نبود محیطشونم بد نبود اما نمیدونم چرا کلا حالم از همه چیزشون بهم خورد! نه که مشکل من اینا باشن نه ولی چند وقتیه کلا اینطوری شدم واسه همینه قید همه رو زدم فعلا اومدم تمرگیدم تو خونه!

همچنان مخم قفله و حوصله هیچی رو ندارم...

نه کار نه مشتری نه هیچی هیچی!

نمیدونم شاید همه اینا اثرات اینه که چندسال بدجوری به خودم فشار اوردم و الان کلا ایست کردم!

این حالت مسخره کی در من تموم میشه؟

نمیدونم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 11:17 توسط رعنا|

از اکثر آدمای دوروبرم بدم میاد...
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 22:35 توسط رعنا|

توی همه جا اعم از رادیو، تلویزیون، اینترنت و ... دم از دختر و پسرای جوونی دیده میشه که بابا ننشونو درک نمیکنن و بهشون احترام نمیذارن و... ولی در عوضش پولای مفتی که از پدارن گرامیشون میگیرن به سرعت برق و باد خرج میکنن و درواقع توی چاه میریزن!

والا واسه من که هیچوقت اینطور نبوده!

من اگرم چیزی بخوام بابا جونم برام بخره اول باید پولشو بهش بدم!

اگه بر فرض مثال از مامان جونم پول قرض بگیرم باید اولین فرصت بهش پس بدم وگرنه به یه ترفندی خودش از حلقومم میکشه بیرون!

باورتون نمیشه؟!

نمونش همین امروز!

چند روز پیش مادر گرامی بنده رویت فرمودن که یه مشتری اومد درب منزل کارشو تحویل گرفت و همون موقع نقدا تسویه کرد و رفت...

و دقیقا فردا صبحش طاقتشون بسر اومد و طلبی که از من داشتن(مبلغ ۲۰۰۰۰۰تومن)  رو طلبکاری نمودن!

وبنده گفتم که فعلا پول دریافتی از مشتری رو ریختم به حسابم چون میخوام وام بگیرم فعلا لازمش دارم و اولین فرصت بدهیمو پس خواهم داد...

امروز صب باعجله اومده میگه رعنا من میخوام برم خرید کارتمو نمیدونم کجا گذاشتم یخرده پول داری به من بدی؟!!!!(و من باور کردم که مادر گرامی با ماهی کلی حقوق خودش و درامد بابام هیچی پول ندارن و کارتشونم که همیشه به جونشون بسته س گم فرمودن!!!)

هیچی دیگه!

صد تومن بهش دادم رفت موند صد تومن دیگه که اونم احتمالا تا اواسط هفته آینده به ترفندهای دیگه ازم بازستانی میشه!

و در این میون داداش محترم بنده با داشتن زن و بچه و زندگی و شغل مناسب هرماه پدر و مادر گرامیمون رو به مقدار قابل توجهی میتیغه! و اونا هم با کمال میل و در طبق اخلاص!!! تقدیمش میکنن...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 13:53 توسط رعنا|

بالاخره بعد مدتها سکون و سکوت یه اتفاق نسبتا خوب تو زندگیم افتاد!

امیدوارم همچنان ادامه داشته باشه...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 20:48 توسط رعنا|

باصرار دوستم رفتیم سینما...

فیلم چه... خوبه... که... برگشتی...

حیف پول، حیف وقت، حیف انرژی، اصلا حیف آدم!

متاسفانه یا خوشبختانه اهل ادای روشنفکری دراوردنم نیستم که بخوام بگم این فیلم به فلان علت و بهمان دلیل یه فیلم رمانتیک یا چمیدونم احساسی یا هر آشغال دیگه ای شناخته میشه و این حرفا! یا چون مثلا م ه رج ویی ساخته خیلی خوبه!

یه فیلم بی سر و ته پر از خزعبلات و بقول خودمون بیمعنی بازی!

حیف...

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 21:51 توسط رعنا|

اعصاب، روان، روحیه...

زیر صفر!

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 23:31 توسط رعنا|

امروز جشن عقد دوستم بود کلی هم اصرار کرده بود برم...

خریت کردم خواستم همرنگ جماعت نسوان رونده به جشن بشم رفتم آرایشگاه...

هشتاد تومن ناقابل دادم شدم عین...

همون نگم بهتره!

به عمرم خودمو به این زشتی ندیده بودم!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 23:25 توسط رعنا|


آخرين مطالب
» گریه کنم حق دارم...
» ...
» اوفففففففففففففففف!
» من و این عصر تعطیل پاییزی و ...
» ...
» سعی میکنیم!
» زندگی میکنیم همچنان
» همچنان درگیر با خانواده
» ؟
» !
Design By : Pars Skin