X
تبلیغات
دیوانه ای بر بام شهر

دیوانه ای بر بام شهر

!بمیره اگه کسی واسه تبلیغات میاد اینجا

آی آی آی امان از نارفیق!

هنوز از گرد راه نرسیده خیانت یکی از بظاهر دوستان! بر من آشکار شد!!!

خدای من! سالهاست باهم دوستیم! هزارتا خاطره خوب باهم داریم! هزارتا لطف در حقش کردم! باورم نمیشد رفته اون حرفا رو پشت سرم زده!

اینم حکایت همونه که اگه تا آرنجتم عسل بمالی بچپونی تو حلق بعضیا بازم گاز میگیرن کبابت میکنن!

بیا! مثلا رفتم مسافرت روحیم عوض شه هنوز نرسیده زدن تو برجکمون!

عیب نداره...

واگذارش میکنم به خدا...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 21:16 توسط رعنا|

چندروزی با دوستان رفتم زیارت امام رضا.

خیلی حال داد خییییییییییییییییییییییییییلی!

روحم سبکتر و آرومتر شد و شکر خدا الان خوبم امیدوارم بتونم بهترم بشم.

انصافا که سفر، اونم به یه جای عالی، با یه عده اهل دل، روح آدمو تازه میکنه!

اکثرا نصفه شبا میرفتیم حرم و بعد از نماز صبح برمیگشتیم. اونجا که میرسیدیم از هم پراکنده میشدیم و هرکدوم میرفتیم یه گوشه خلوت میکردیم.

هوا که عالی بود! کلا حال و هوای حرم و اون صحنای خوشگل، سقاخونه قدس و اسمال طلا، پنجره فولاد خیلی بهم آرامش میده! یه وقتایی وایمیستادم و به مردم خیره میشدم! فارس،عرب،ترک،کرد، با ویلچر،با عصا،با بچه کوچیک،مریض،سالم و ... خلاصه همه جور آدمی اونجا بود!

جدی یه آدم میتونه چقد بزرگ باشه؟

پانوشت: هرکسی یه اعتقادی داره لطفا کسایی که به هیچی اعتقاد ندارن نظر چرت و پرت نذارن!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 22:53 توسط رعنا|

بعضی وقتا فکر میککنم اونقد قوی هستم که هیچی توی این دنیا نمیتونه داغونم کنه ولی یه وقتایی هم بهم ثابت میشه که منم قابل شکستنم مثل االان که دستام میلرزن...
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 15:48 توسط رعنا|

خدایا الان دقیقا از اون وقتاییه که خیلی به یه حس و حال خوب احتیاج دارم!

خیلی داغونم...

فقط کمک تو رو میخوام فقط آرامش میخوام!

...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:46 توسط رعنا|

گاهی پیش میاد که خیلی از ماها، خیلی از آدما رو قبل از دیدنشون قضاوت میکنیم، اونم قضاوت ناجوانمردانه! بعدش وقتی اون آدمو میبینیم میفهمیم که اشتباه کردیم اما حاضر نیستیم خودمونو از تب و تاب بندازیم و اشتباهمونو بپذیریم و به بد قضاوت کردنش ادامه میدیم! اصلا بیخود و بیجهت باهاش دشمن میشیم و سعی میکنیم بقیه رو هم به دشمنی باهاش تشویق کنیم!

واقعا چرا؟

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 23:6 توسط رعنا|

نمیدونم من خیلی عجیبم یا بقیه آدمای دوروبرم؟!

امروز فامیل توی یه باغ جمع شده بودن مثلا دور هم باشیم! یه چیزا و کارایی دیدم که واقعا متعجب شدم! ملت دلشون به چه چیزایی خوشه! یکی از دخترداییام و یکی از دخترعموهام عقدن! اولا که پیک نیکو با سالن مد عوضی گرفته بودن! با آنچنان آرایش و لباسایی اومده بودن که من یه آن فکر کردم میخوان برن عروسی!! بعدشم از چسبیدن به شوهراشون و کارای مهوعشون اگه نگم بهتره! دخترخالمم که قربونش برم بعد از چهارسال که از عروسیش میگذره اگه موقع نشستن یه طرفش کامل روی زانوی شوهرش نباشه انگار اصلا نمیشه!!! همشونم آنچنان قیافه ای گرفته بودن که پیش خودم گفتم رعنا دیدی چه موهبتی رو از دست دادی که تاحالا شوهر نکردی؟! خوب که از کارای اشخاص مذکور مستفیض شدم رفتم نشستم توی ساختمون و گوشیمو گرفتم دستم و داشتم باهاش ورمیرفتم که خالم و دخترخاله بزرگم که کنار دستم نشسته بودن شروع کردن حرف زدن... خاله جونم یه قری به سرو گردنش داد و رو به دخترش گفت خرداد عروسی خواهرته!!!(یعنی خواهر بزرگتر تا الان نمیدونسته عروسی خواهرش یک ماه دیگس؟!!!) خلاصه اینکه لباساتونو آماده کنید البته عروسی رو مفصل نمیگیریم چون علی آقا(داماد مربوطه) خونه خریده دیگه هرچی پول داشته داده بالای خونه و تصمیم گرفته عروسی رو سبک بگیره!!! و اینچنین بود که به سمع و نظر بنده رسوندن که دامادشون خونه خریدن! منم که لابد گوشام درازه و سرم نمیشه که این یه گفتگوی ساختگیه! دیدم خیر اونجا هم جای موندن نیس دوباره برگشتم توی محوطه باغ و شروع کردم قدم زدن که زن پسرخالم منو کشیده یه گوشه و سر صحبتو باز کرد و اونقد پز خودش و خونه و زندگی و خوشبختیشو داد و ده بار گوشی دو میلیونی و ساعت مارکدار و طلاها و عینک آفتابیشو به بهانه های مختلف نشونم داد که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار!!!

تا یادم بوده و هست هیییییییییییییچوقت واسه هیییییییچی به هیییییییییچکس فخر نفروختم!

هیچوقت از خودم و خونوادم پیش کسی تعریف بیجا نکردم!

هیچوقت داراییهامو در معرض نمایش کسی نذاشتم!

خدایا اینا دیگه کی ان؟!

من عجیبم یا اونا؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 23:2 توسط رعنا|

سال نو مبارک!

بعد از چندین و چند روز بالاخره برگشتم خونه!

تعطیلات خیلی خوبی داشتم و صدالبته خیییییلی ناراحتم که امروز روز آخرشه امسالم مثل پارسال رفتیم جنوب کشور که خداروشکر بازم خیلی خوش گذشت و جای همه دوستان خالی بودخیلی جاها رفتیم و خیلی جاها دلمون میخواست بریم که دیگه وقت نشد توی این مدت کم! کنار این خوشگذرونیا حسابی هم خسته شدم چون واقعا اصلا استراحت نداشتم یا دنبال گشت و گذار بودیم یا توی بازارا از اون طرفم رانندگی طولانی مدت توی جاده حسابی پدرمو دراورد ولی بهرحال سفر خوبی بود و کلی روحیمو عوض کرد بخصوص اینکه سال تحویل رو کنار رود کارون(لب کارون چه گلبارون) بودیم.

امیدوارم به همه مثل من خوش گذشته باشه و هممون سالی خوب و پر از سلامتی پیش رو داشته باشیم.

برای خودم و تمام کسانی که فردا بعد از ده پونزده روز باید برن سر کار از صمیم قلب طلب صبر دارم...

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 11:56 توسط رعنا|

خاک تو سر هرچی آدم رند و پررو و پول پرسته!
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 21:24 توسط رعنا|

توی اتاقم نشستم پای سیستم دارم کار میکنم یهو در باز میشه عسل میپره داخل و با چشمای گرد و قهوه ایش نیگام میکنه بهش میگم چرا بی اجازه اومدی داخل؟ میگه کار داشتم! میگم چیکار؟ یخرده این پا و اون پا میکنه میگه میخوام بیبینم عکس! میگم نمیشه! ناراحت میشه و میگه: منم گیده(دیگه) دوست ندارم! دلم براش ضعف میره! بغلش میکنم میذارمش روی پام و با همون وضعیت کار میکنم

یه دقیقه بعد موی غزلم آتیش میزنن به هوای خواهرش میاد تو اتاق و بی مقدمه میگه: منم میخوام بیشینم پات! اونم بغل میکنم میذارم روی اون یکی پام! حالا منم و یه عالمه کار و دوتا کله فرفری طلایی جلوی چشمم و دستایی که باید از کنار بازوی دوقلوها رد کنم تا بتونم با کیبورد کار کنم!!!

اکثر وقتایی که خونمون هستن وضعیتم همینه!

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21:8 توسط رعنا|

داشتم به این فکر میکردم که گاهی وقتا یاد کردن از دوستا و فامیل بدم نیستا؟

کلا آدم سربه کار خودی هستم!!!(عجب عنوانی)

منظورم اینه که کلا کاری به کار فامیل و آشنا ندارم سرم به کار و زندگی و دلمشغولیات خودم گرمه و کمتر پیش میاد پامو در خونه فک و فامیل بذارم و باهاشون مراوده ای داشته باشم نمیدونم خوبه یا بد ولی در کل حال و حوصله خیلی از تشریفات و رسوم که صدالبته توی فامیل ما بشدت متداوله رو ندارم و ترجیح میدم به سبک خودم زندگی کنم اما دیشب داشتم به گوشیم ور میرفتم یه سرکی توی اس ام اسام کشیدم و دیدم بیچاره دختر دائیم چندباری برام پیامای دوستی و مهربونی داده و من بدون هیچ توجهی از کنارشون رد شدم و حتی یه جوابم بهش ندادم واسه همینم یهو زد به کله م و گشتم از توی مجله!!!(خودم عمرا اهل این مدل اس ام اس نیستم یعنی اینکه این باکس گوشیم فقط پر از جوکه) یه پیام رمانتیکانه!!! پیدا کردم واسه ش نوشتم و فرستادم! الان برام یه جواب فرستاد که برخلاف همیشه با دقت خوندمش! خیلی قشنگ بود!

پیش خودم گفتم گاهی یادی از فامیل و آشنا کردنم بد نیست! اینکه بگیم هرجا که هستم هرچقدم مشغول و پرکار، اما به فکرت هستم!

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 21:50 توسط رعنا|

خدایا یک ماه دیگه بیشتر به پایان سال نمونده!

خییییییییییییلی سرم شلوغه

خواهش میکنم کمکم کن به همه کارام برسم

همیشه آخرای سال که میشه کلی کار تلنبار شده دارم که باعث میشه کلا از اسفند ماه متنفر باشم!

وقتی به مسافرتی که قراره تو تعطیلات عید برم فکر میکنم قند تو دلم آب میشه ولی بلافاصله اسفند عین یه غول بی شاخ و دم توی ذهنیتم خودنمایی میکنه و گند میزنه به هرچی تفکرات و تخیلات شیرینه!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 22:59 توسط رعنا|

امروز تولدم بود

یه سال دیگه هم گذشت...

خدایا همیشه پشتیبانم باش

تمام تلاشمو میکنم که زندگیمو خوب بسازم

کمکم کن

من حرکت میکنم، تو برکت بده

سلامتی بده

آمین

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 20:12 توسط رعنا|

امروز روز بشددددددددددددددددددددددددددددددددت شلوغی داشتم!

اول صبح بانک بعدش شرکت بعدش مرخصی ساعتی گرفتم رفتم یه جایی کار داشتم بعدش رفتم شرکت دوستم یه سری کار داشت کمکش انجام دادم بعدشم با یکی دیگه از دوستام رفتیم بیرون یه چرخی توی حراجیا زدیم و شام خوردیم بعدششششششششش دیگه رضایت دادم اومدم خونه

خلاصه اینکه خیلی خسته ام!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 22:28 توسط رعنا|

الان دارم با یک عدد دست چلاق و بانداژ شده پست میذارم!

طبق معمول توی باشگاه کار دست خودم دادم ولی اینبار واقعا از درد یه لحظه نفسم بالا نیومد فکر کردم دستم کلا قطع شد اما بعد که بلند شدم دیدم سر جاشه فقط ترکیده!

حوصله درمونگاه رفتن نداشتم ولی خودم تشخیص دادم زیاد چیزیش نیس چون اگه بود من الان نمیتونستم پست بذارم...

از یه دوست قدیمی بدجوری دلگیرم! خیلی از آدما وقتی پای پول میاد وسط بدجوری رنگ عوض میکنن و اونم که اصلا توقع نداشتم ازش، رنگ عوض کرد!

دو ماه دیگه عیده ولی من هیچ حس خاصی ندارم...

سال به سال دریغ از پارسال...

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 19:28 توسط رعنا|

هم خوشحالم هم ناراحت!

خوشحال بخاطر اینکه بالاخره دوندگیام نتیجه داد و اون وامی که هشت ماه براش دویده بودم امروز ریختن به حسابم

ناراحت بخاطر اینکه تمام این مدت بابام میدید چقد واسه جور کردن ضامن و مدارک وام دربدر بودم و با وجود اینکه میدونستم این پولو داره حتی یه تعارفم نزد که بیا فعلا قرض بگیر!!! و امروز فهمیدم همون مبلغو دودستی تقدیم داداشم کرده! مخم داره منفجر میشه بخدا. میگم خب تو که داشتی به منم میدادی میگه اون احتیاج مبرم داشت تازه بهشم قرض دادم!!! تو دلم گفتم اگه قرض دادین بشینین تا بهتون پس بده!!!

ولی با همه این اوصاف خدا رو شکر که خودم اونقد توان دارم که بتونم از پس مشکلاتم بربیام و دستمو حتی جلوی بابام دراز نکنم.

توی دنیا در حق مردم تبعیض نژادی قائل میشن توی خونه ما در حق من تبعیض فرزندی!

اشکالی نداره

این نیز، بگذرد...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 20:13 توسط رعنا|

امروز توی شرکت روز اسفباری بود!

آب قطع بود!!!

یکی دو ساعت اول بچه ها متانت بخرج دادن و بروی خودشون نیاوردن اما بعدش که بهشون فشار اومد...اولش شروع کردن به غر زدن و وقتی دیدن فایده نداره گشتن دنبال راه حل! بدبختی اینه که رئیس شرکتم رفته مسافرت و نبود تا چاره بر حل این معضل بیندیشد!!!

یکی رفت آب معدنی خرید باهاش رفت دستشویی یکی از دستمال استفاده کرد یکی تا سه تحمل کرد بعدش مرخصی گرفت رفت!!! و اما من... به قول دوستم سال تا سال پامونو مسجد نمیذاریم اونوقت حالا توی این موقعیت اظطراری...

خدایا ما رو ببخش!

بچه دوستم دو سه روزی بیمارستان بستری بود، دوستم تعریف میکرد میگفت تخت کناری یه بچه ۴-۵ساله بود که چهار پنج تا قرص ترامادول با هم خورده بود و تشنج کرده بود! و بعد کاشف بعمل اومده که مادر محترمشون معتاد تشریف دارن و از این قرصا واسه نشئگی(همون نعشگی خودمون) استفاده میکنن!!! بعدشم که خانم قسم و آیه میخورده که من نمیدونم اینا از کجا وارد خون بچم شده شاید توی خیار و گوجه ای که خریدم بوده!!!

خدایا چه اوضاعی شده!

پانوشت:

ترامادول قرص ضدافسردگی و شادی آور است اما برای انسان بسیار خطرناک تر از تریاک، حشیش، مواد مخدر سنتی و حتی قرص اکستازی و آمفتامین است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 20:0 توسط رعنا|

عاشق اینم که عسل و غزل (دوقلوهای داداشم) باهم دعوا کنن و بشینم نیگاشون کنم!!!

عصری اینجا بودن و سر یه تیکه اسباب بازی باهم جنگشون شد! با وجود اینکه از صب سرم شدیدا درد میکنه و حوصله ندارم اما با آنچنان اشتیاقی نگاهشون میکردم که مامانم فهمید و گفت عوض جدا کردنشون نشستی کیف میکنی؟! خداوکیلی اونقد قشنگ همدیگه رو تیکه پاره میکنن که گاهی فکر میکنم هیچ لذتی توی دنیا بالاتر از این نیس که بشینم این نبرد تن به تنو تماشا کنم!!!

از صب تا حالا سه تا مسکن خوردم اما دریغ از یه خرده بهتر شدن! هروقت این سردرد لعنتی میگیره تا دو سه روز پدرمو درنیاره ول نمیکنه! گیج و منگم عین گربه ی توسری خورده موقع راه رفتن تلو تلو میخورم اما نمیدونم این چه مرگیه که حتما شبی یکی دو ساعت باید بشینم پای نت و الکی چرخ بزنم!

شدیدا تصمیم گرفتم محل کارمو عوض کنم چون حالم از رییسمون که با منشیمون ل...ا...س میزنه بهم میخوره.

شاید یه مدتی هیچ جا نرم سر کار و واسه خودم کار کنم شایدم اگه جای بهتری پیدا کردم برم همونجا فقط خداکنه این بلاتکلیفی خل و چلم نکنه!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 20:31 توسط رعنا|

بدون شک جناب "نوسترآداموس" توی اون دنیا خیلی ناراحته که پیش بینیش درست از آب در نیومد!

گرچه این پیش بینی دور از عقل اون و یه عده خرافه پرست دیگه یه مدتی مردمو سرگرم خودش کرد و تقریبا هیچکس اونو باور نکرد اما یه عده هم بودن که بدجوری این موضوعو جدی گرفتن!

چند شب پیش با دوستم توی تاکسی نشسته بودیم و درمورد همین موضوع حرف میزدیم و میخندیدیم و شوخی میکردیم که یه خانم حدود ۳۵-۴۰ ساله که بغل دستم نشسته بود و بهشم نمیومد آدم عامی و بیسوادی باشه با یه اظطراب آشکار توی چشماش، برگشت طرفمون و گفت جدی این قضیه حقیقت داره؟! قیافه من و دوستم این شکلی شد:

ازش پرسیدم یعنی شما باور کردین این قضیه رو؟ بیچاره یخرده سرخ و سفید شد و بعدش گفت والا چه میدونم از دوست و آشنا و در و همسایه چند وقته همشون دارن با قاطعیت میگن که دیگه کار دنیا تمومه خب منم یکمی(البته قیافش یکمی بیشتر از یکمی نشون میداد) ترسیدم! دوستم خندید و بهش گفت خب حالا گیرم که حقیقت داشته باشه اونوقت شما ناراحتی از این قضیه؟ قیافه خانمه مات شد، یخرده نگاهمون کرد و گفت: راستش آره! چند وقت دیگه عقدکنون دخترمه دلم میخواد حالا حالاها زنده باشم! بعدشم روشو کرد طرف پنجره و هیچی نگفت فکر کنم بغضش نزدیک به انفجار بود!!!

خندم گرفته بود دوستمم همینطور!

نمیدونم یعنی حتما باید یه شایعه پخش بشه تا هممون به فکر این بیفتیم که زندگی فانیه؟

اما من بیشتر از اینا طبق اس ام اسای رسیده به دستم، نگران تغییر نام جناب آداموس در صورت درست  از اب درنیومدن پیش بینیش هستم

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 19:12 توسط رعنا|

بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم، سهممان کم نشود

ما خدا را با خود، سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم،

ما بهم بد کردیم، ما بهم بد گفتیم

ما حقیقتها را، زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم، که زرنگی کردیم، روی هر حادثه ای، حرفی از عشق زدیم

از شما میپرسم،

ما که را گول زدیم؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 22:41 توسط رعنا|

واقعا این گوشیای موبایل چه بلاها که سر آدم نمیاره!!! یه گوشی قدیمی سونی اریکسون دارم که واسه خط ایرانسلم ازش استفاده میکنم. خیلی درب و داغون شده اما چون سری اولیه هنوزم بعد چند سال بهم کار میده اما یه ایراد خیلی بزرگ داره!

نمیدونم چرا بعضی از اس ام اسای ذخیره شده توی حافظشو بعد یه مدت باهم قاطی میکنه و گاهی اوقات چیزای ناجوری از آب درمیاره

برای نمونه پارسال شب چهارشنبه سوری میخواستم به داداشم یه اس ام اس در رابطه با همون شب بدم اما روحمم خبر نداشت که...

یهو دیدم داداشم عین یه  شیر خشمگین اومد طرفم و گفت تو خجالت نمیکشی واسه من از این دری وریا میفرستی؟؟؟!!!! قیافه من این شکلی شد

چیزی که من قصد فرستادنشو داشتم این بود:

امیدوارم در این چهارشنبه سوری از روی آتش بپری و غمهایت توی آتش بریزد و بسوزد!

اما اون چیزی که واسه داداشم رفته بود با یه اس وحشتناکی که بچه ها واسم فرستاده بودن ترکیب شده بود و نتیجش شده بود:

امیدوارم در این چهارشنبه سوری از روی آتش بپری تا ...نت پاره بشه!!!!!!!!

خلاصه بماند که من آخرش مجبور شدم گوشیمو به داداشم نشون بدم که ببینه مشکل از من نبوده و ...

امروزم نزدیک بود به یه دردسر اینچنانی دچار بشم که خدا رو شکر به موقع متوجه شدم!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 21:56 توسط رعنا|

توی خیابون هرکیو که میبینی پشت شیشه ماشینش نوشته:

یا شهید کربلا

یا سیدالشهدا

یا علمدار کربلا

یا فاطمه الزهرا

یا...

اونوقت همین مردم سر یه هزار تومنی یا سر سبقت گرفتن توی خیابون، همدیگه رو ج...ر میدن!

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 21:44 توسط رعنا|

امروز صب بارون شدیدی میومد. چون خودم ماشینمو دادم کرایه (دلیلشو توی پستای قبلی توضیح دادم)از بابام خواهش کردم منو برسونه محل کارم. اولش گفت باشه اما خوب که منو معطل کرد و لباساشو پوشید یهو ساعت یه ربع به نه گفت بارون شدیده حوصله رانندگی ندارم خودت با یه چیزی برو!!! حالا من باید حداکثر تا ساعت نه و نیم سر کار بودم و چون محل کارمم از خونمون دوره اگه جتم بودم توی اون فرصت کم نمیرسیدم! هیچوقتم عادت ندارم از بابام ماشین بگیرم چون یه اخلاقای خاصی داره و فکر میکنه هیچکس غیر خودش رانندگی بلد نیس! حالا من مونده بودم یه فرصت کم و یه عالمه استرس! نمیدونم قیافم چطوری بود که مامانم دلش بحالم سوخت و به بابام گفت تا الان معطلش کردی بعد میگی خودت برو؟؟؟ من اون موقع مغزم قفل کرده بود و اصلا نمیدونستم چی باید بگم که مامانم دستشو دراز کرد طرفم و یه پنج هزار تومنی گرفت طرفم و گفت قرار بود بابات برسونتت الانم فرقی نداره اینو بگیر با آژانس برو! همینطوری مه و مات داشتم مامانمو نیگا میکردم که یه دفه بابام گفت این پولو که ما نباید بدیم این مشکل خودشه!!! یه دفعه به خودم اومدم و فقط کیفمو برداشتم اومدم بیرون توی کوچه ایستادم و با گوشیم زنگ زدم ماشین بیاد و تازه یادم اومد فراموش کردم حتی یه کاپشنی چیزی بپوشم! خلاصه کامل خیس شدم تا ماشین رسید و رفتم سر کار. از صب تا حالا دارم به این فکر میکنم که من حتی ارزش یه پنج هزار تومنی رو واسه پدر و مادرم ندارم!!!

عالم و دنیا فکر میکنن من توی ناز و نعمت دارم تو خونه بابام زندگی میکنم اما زهی خیال باطل! از وقتی  ۱۸ سالم بود کنار درسم کارم میکردم و از همون موقع بود که بابام غیر از خرج خورد و خوراکم دیگه حتی یه هزار تومنی خرج من نکرد!!! از پوشاک و گردش و تفریح گرفته تا خرج دوا دکتر همه و همه با خودم بوده اما من اینو به کی میتونم بگم؟ به کی بگم بابام وقتی میخوام سر راهش مثلا برام یه کارت شارژی چیزی بگیره اول بخدا قسم پولشو ازم میگیره؟؟؟ دوستای من اکثرشون ول میگردن و از باباشون پول میگیرن و عین ریگ خرج میکنن و اینقد واسه بابا ننشون عزیزن اونوقت من...

مساله من پول نیس ارزش آدماس!

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 23:8 توسط رعنا|

بازم یه محرم دیگه از راه رسید!

ای امام حسین، ای خون خدا! تو رو به خون پاک و بناحق ریخته شده ت قسم میدم که:

دیگه هیچکس توی کشورم نیازمند نباشه!

دیگه هر روز اون راننده تاکسی رو نبینم که با وجود لرزش شدید دستاش و احتیاج مالیش بخاطر بچه بیمارش مجبوره کار کنه!

دیگه خانم تمیزکاری که هرهفته میاد محل کارمونو نظافت میکنه نگه بچم بخاطر اینکه لباس گرم نداره بپوشه هرروز که میخواد بره مدرسه گریه میکنه!

دیگه اون پیرمرد فقیر یه محل اونورترمون مجبور نباشه بخاطر دخترش که بیماری ام اس داره و فلجه صب تا شب بره تکدی گری و شب بره تازه دخترشو تر و خشک کنه اونا فقط همدیگه رو توی این دنیا دارن!

دیگه اون پیرزنی که میشناسمش نخواد بخاطر اینکه خرج و خودش و دوتا نوه شو که یادگار دختر و داماد از دست رفتش هستن دربیاره، با اون چشمای خسته و دستای فرسودش خیاطی کنه!

دیگه اصغرآقای ساززن سر چهارراهای شهر بخاطر یه لقمه نون با اون پای ناقصش مجبور نباشه توی گرمای تابستون و سرمای زمستون سازدهنی بزنه!

دیگه...

یا امام حسین مدد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 19:47 توسط رعنا|

چقد خسته ام دلم مسافرت میخواد

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 21:18 توسط رعنا|

همیشه واسم سواله که مامانم چه انرژی عظیییییییییییم و فوق العاده ای داره واسه غر زدن!

یه انرژی گسترده که مطمئنم به یه منبع لایتناهی وابستس!

تا بوده و هست همیشه شنیدیم وقتی یکی بیخود غر میزنه همه میگن محلش نذار خودش آروم میشه ولی شاید باورش سخت باشه که مامان من برعکس همه اون آدماس!

هرچی میگه و میگه انگار بازم دلش آروم نمیشه!

گاهی اعصاب دارم و اونقد میشنوم و میشنوم که دیگه انگار نمیشنوم حرفاشو! ولی گاهی پیش میاد که دلم میخواد از دستش سرمو بکوبم به دیوار!

خسته شدم ازبس مامانم سر چیزای بی اهمیت توی خونمون الم شنگه بپا کرد!

نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 20:22 توسط رعنا|

منشی نوبت عصر شرکتمون که یه دختر بیست ساله ی فوق العاده ع...ش...و...ه گر و پرروئه با رئیس شرکتمون که متاهله...

نمیدونم اگه زنش بفهمه چه عکس العملی نشون میده. جفتشونم اونقد نفهمن که فکر میکنن اطرافیانشون هیچی حالیشون نیس در صورتیکه تقریبا همه بچه ها قضیه رو فهمیدن! البته این چیزاش واسه من مهم نیس چون توی اون دنیا هرکسی مسئول اعمال خودشه و باید بابتش حساب پس بده. تنها چیزی که منو آزار میده اینه که این دختره بواسطه حمایت بی شائبه!!! جناب رئیس بدجوری پررو شده و من چندبار تاحالا دیدم که رفته سر سیستم من فضولی و کپی برداری کرده چندباری غیرمستقیم به رئیس فهموندم که خر خودتونید و من قضیه کپی کردن کارامو فهمیدم اما انگار فایده ای نداره.

خیلی کلافه ام حوصله بحث و جدلم ندارم اصلاااااااااااااااااااا! نمیدونم ولی باز داره تو سرم این فکر میچرخه که جل و پلاسمو جمع کنم و از این شرکت برم اما فکر جابجایی و رفتن جای جدید و خو گرفتن باهاش اعصابمو میریزه بهم از طرفی هم نمیتونم ساکت بشینم و هیچی نگم نمیدونم این دختره چطوری این آدم بداخلاق و زهرمارو خر و خام خودش کرده که تا میبیندش گل از گلش میشکفه! چندباری هم که شرکت خلوت بوده شنیدم که جناب رئیس میرن تو اتاقشونو پشت درهای بسته بصورت تلفنی با م...ع...ش...و...ق...ه شون میحرفن!

وقتی این چیزا رو میبینم کلا انگیزمو واسه کار کردن و تلاش کردن از دست میدم.

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 22:22 توسط رعنا|

دیروز رفتم دکتر. نظرش اینه که باید عمل کنم اما میگه میتونم یخرده دیگه صبر کنم با دارو آمپول و نرمشای مخصوص شاید بهتر بشه.

فعلا ترجیح دادم صبر کنم.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 19:54 توسط رعنا|

چندسال پیش طی یه اتفاق توی ورزش، دوتا از دنده هام شکست اما بدبختانه خیلی خوب درمان نشد و اونطوری که باید سر جای خودش جوش نخورد و ثابت نشد. توی این مدتم سعی کردم باهاش مدارا کنم و با دردش که البته خیلی هم زیاد نبود کنار بیام اما متاسفانه چند وقتیه دردش خیلی اذیتم میکنه و اعصابمو ریخته بهم چون یه وقتایی حتی نمیتونم صاف بشینم. یه ماه پیشم رفتم دکتر یه سری دارو داد بلکه خوب بشه و نیاز به جراحی پیدا نکنه ولی ظاهرا بی تاثیر بوده چون تازگیا خیلی درد دارم یه جوری که فقط با مسکن قوی یخرده بهتر میشم. آخر هفته وقت گرفتم برم دکتر تا نظر نهاییشو بده ببینم باید چیکار کنم. اعصابم خیلی خرده چون اصلا حوصله بیمارستان و اتاق عمل و بستری شدن بعدشو ندارم!

حتی حوصله ندارم سر به سر دوستام بذارم!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 22:45 توسط رعنا|

دلم گرفته

مثل همیشه هیچی مثل صدای معین آرومم نمیکنه

واقعا لقب استاد، برازندشه

عاشق آهنگ مردمش شدم روزی صدبار گوش میدم...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 21:35 توسط رعنا|

گند خورده تو اعصابم وحشتناک!

تا حالا شده بخواین ثواب کنین ولی کباب شین؟

یه بنده خدایی سه میلیون و نیم قرض میخواست بهش گفتم ندارم ولی برات جور میکنم! قرار بود یه بنده خدایی یه چک به تاریخ بهمن ماه از من بگیره بجاش پول بده ببرم بدم دوستم و من احمق با خوشحالی اون بنده خدا رو مطمئن کردم که پول جور شده امروز فردا واست میارم اما امروز اون آدم مثلا نیکوکار زنگ زده گفته شرمنده پول جور نشد!!! به همین راحتی! حالا من موندم و یه چک و یه ادم که بهش قول دادم بهش پول برسونم! میدونم که اون بنده خدا هم بدهکاره و مطمئنم که بهمن ماهم چکش پول میشه اما موضوع اینه که حالا این پولو از کدوم قبرستونی جور کنم؟ از صب تاحالا دارم این در و اون در میزنم خودمم هرچی داشتم گذاشتم شد ۵/۲ میلیون! یعنی یه تومن کم دارم اونم با این اوضاع خیت خودم که پونصد تومنم واسم پونصد تومنه اونوقت باید واسه یکی دیگه جورش کنم! کلی به خودم فحش دادم امروز!

همیشه از پاییز متنفر بودم بخاطر خیلی چیزاش! اول اینکه روزاش کوتاه و غمناکه شباش دلگیره! و بدتر همش اینکه فصل دانشگاه و مدارسه و وقتی از شرکت برمیگردم همه دانشجوها و دانش اموزا ساعت تعطیلیشونه و عین مورو ملخ تو خیابون وول میخورن و ترافیک وحشتناااااااااااااااااااااااااک میشه!

عجب غلطی کردم قول دادم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 21:16 توسط رعنا|


آخرين مطالب
» گرگ در لباس میش!!!
» السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
» ...
» ...
» ...
» یک روز با فامیل...
» شروع سال 92
» ...!
» وروجکا!
» به فکرتم!
Design By : Pars Skin