دیوانه ای بر بام شهر

!بمیره اگه کسی واسه تبلیغات میاد اینجا

دوستم اسمشو عوض کرده بلکه به قول خودش زندگی و سرنوشت نکبتبارش عوض شه!

چی بگم والا به نظر منکه این چیزا همش چرت و پرته

اگه اینطوری بود که منی که تو شناسنامم یه چیز دیگست و رعنا صدام میکنن باید کلا سرنوشت توپی داشته باشم که چقدرم که دارم!!

کاشکی کلا سرنوشت آدم سفید و صبح باشه آخه چه ربطی به اسم داره؟!!

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:39 توسط رعنا|

من واقعا بعد این همه سال جنگیدن برای بار ده هزارم به این نتیجه رسیدم که مامان من یک آدم عقده ایه که درست بشو هم نیست!

دیشب بخاطر پول میخواست سر منو ببره!!!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:28 توسط رعنا|

سال نوی همه مبارک

همه دوستای خوب قدیمی امیدوارم همیشه خوشحال باشن و سلامت

امیدوارم سال جدید سال خوبی باشه

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:7 توسط رعنا|

اونقدر دوروبرم خودمو شلوغ کردم که خودمم نمیدونم چه غلطی دارم میکنم!

بیشتر روزا صبح میرم شب میام و وقتی میرسم دیگه نای کل کل کردن با کسی رو ندارم و یه جورایی فکر میکنم اینجوری بهتره

یه وقتایی از خدا ممنونم بابت خیلی چیزا یه وقتاییم باهاش سر جنگ دارم بابت خیلی چیزایی که براش برنامه ریزی میکنم و نقشه میکشم و آخر سر خیلی راحت نقش بر آب میشه و هرچی رشتم پنبه میشه

من همیشه اعتقاد داشتم و هنوزم به اعتقاد پایبندم که زندگی چیز مزخرفیه!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:4 توسط رعنا|

دارم به این فکر میکنم که من تا آخر عمرم هیچوقت پدر و مادرم رو نمیبخشم!

هر روزی از زندگیم میگذره بیشتر به این پی می برم که آخه شما که دختر دوست نداشتین اصلا یک بچه دیگه نمیخواستین و این چیزیه که هزاربار از زبون خودتون و چشم تو چشم! شنیدم پس چرا گذاشتین من بیام؟!

هرروزی که میگذره زندگی منو با یه واقعیت تلخ روبرو میکنه و هرروز و هرروز این سوال توی مغزم سنگینی میکنه که چرا من هستم؟!

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 21:41 توسط رعنا|

بدون هماهنگی با مامانم به یکی دروغ گفتم که شبیه دروغ مامانم نبود

آبرومون رفت!

رفت!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:30 توسط رعنا|

به خودم قول داده بودم کمرنگ نباشم اما انگار هستم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:10 توسط رعنا|

امروز بعد مدتهای مدید و بس طولانی و غم انگیز موفق به خوردن عشق شیرینم کله پاچه شدم!!!

وای...

وای...

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 17:53 توسط رعنا|

بله دیگه!

من و این عصر تعطیل غم انگیز پاییزی و اووووووووووه!

حالم گرفته

دلم گرفته

حوصلم سر رفته

بدا به حال این زندگی کسلناک!

کلمه جدیدو داشتین؟؟

نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:41 توسط رعنا|

اول مهر و سرماخوردگی کوفتی بدترین حالت ممکن میتونه باشه!

خدا به داد بعدمون برسه

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 23:15 توسط رعنا|

دارم سعی میکنم دوباره به اینجا برگردم و بنویسم!

خب اول یه نفس عمیق و شروع!

 من،رعنا برمیگردم با یک بغل غرغر...

عسل و غزل امروز توی لباسای مهدکودک عین دوتا مگس کوچولوی دوست داشتنی شده بودن

به هر دوستی که سر میزنم اونم مثل من غرق شده توی روزمرگی!

نمیدونم چرا دیگه این همه کار و فعالیت حال نمیده!؟!

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 21:28 توسط رعنا|

خنده داره ولی باید بگم نسبت به قبل آرومتر شدم!

دیگه اونقدرا هم شر و پر سروصدا و دعوایی نیستم البته یخرده هستم هنوز!

ولی خداییش دیگه مثل سابق دل و دماغ و روحیه ندارم کلا

حوصله هیچیو ندارم اصلا

یادم نمیاد آخرین بار کی همه چیز خیلی خوب بوده، البته نه که الان چیزی خوب نباشه ولی درکل انگار هرچی میگذره زندگی کمتر بر وفق مراده...

چرا من همچنان حس نوشتنم مرده؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۳ساعت 22:10 توسط رعنا|

دیگه ازبس مامانم زنداداش نکبتم رو از همه لحاظ به من ترجیح داد حالم داره بهم میخوره!

یه جورایی خسته شدم از این جنگ و اعتراض دائمی...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 20:22 توسط رعنا|

دست به گریبان بودن اونم تمام عمر با یه مشکل، هرچقدر هم قوی باشی ، یه جاهایی کم میاری!

نوشته شده در جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۳ساعت 17:55 توسط رعنا|

روزای کسالتبار و گرم تابستون دارن از راه میرسن

من همیشه با گرما مشکل دارم!

کاش منم میتونستم یه مدت بعنوان تعطیلات برم سواحل عاج یا جزایر قناری!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 22:18 توسط رعنا|

من به این نتیجه رسیدم که این آدمیزاد حریص طماع هیچوقت راضی نمیشه!

یه سری از آدما هستن که دیگه بذار و برو!

یعنی کم مونده بخاطر موقعیت و پول رسما سر بقیه رو ببرن و خلاص!

این روزا ما آدما ارزون خرید و فروش میشیم مثل پاستیل شایدم بی ارزشتر از اون!!!

دلم برای روزای نفهمی بچگی تنگ شده...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:59 توسط رعنا|

بعضی وقتا مادر آدم به آدم حرف میزنه از خنجر بدتر!

یعنی همچین منفجرت میکنه که نمیفهمی ضربه از کجا بوده...

نوشته شده در شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 16:17 توسط رعنا|

یکی دیگه از دخترخاله های ایکبیریم هم شوهر کرد و سرکوفت فامیل باز شروع شد!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:40 توسط رعنا|

سال نو مبارک
نوشته شده در جمعه یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت 12:27 توسط رعنا|

اینکه کلی پول میدی میری اصل یه چیزی رو میخری بعدش میبینی تقلبیشو کپی برابر اصل زدن و تو بازار پخش کردن با یک هزارم قیمتی که تو خریدی حس بدی بهت دست میده!
نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 12:49 توسط رعنا|

همچنان نفس میکشیم!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:8 توسط رعنا|

بازم من و بابام و قضیه پول...

عصری بخاطر یه مشکلی رفتم دکتر اینکه ویزیتش و خرده معاینات با دنگ و فنگش شد پنجاه هزار تومن ناقابل و از جیب مبارک دادم بماند!

همونطوری که قبلا هم گفتم از وقتی رفتم سر کار بابا بدجوی زورش میاد حتی یه ریال ناقابل واسه من خرج کنه!

پیش خودم گفتم دیگه خیلی خوشش میشه اگه نسخه رو هم خودم بگیرم واسه همین اوردم بهش دادم رفته و برگشته میگه میشه چهل هزار تومن بگیرم برات؟؟!!!!!!

این یعنی چی؟؟؟

یعنی اینکه میخوای اینقدر واسه داروهات هزینه کنی؟

یعنی اینکه روی من اصلا حساب نکن!

یعنی اینکه خاک تو سرت رعنا با این بابات!

مردم جونشونو درمیارن میکنن تو جون بچشون اونوقت بابای ما...

خودمونیم بدجوری دلمو شکوند با این حرکتش گرچه این بار اولشم نیست ولی نمیدونم چرا من احمق هنوزم فکر میکنن اینا قابل تغییرن!

منم سر لج افتادم گفتم نه نمیخوام اونم که عین خیالش نشد اومد دفترچه بیمه رو انداخت رو میز و رفت نشست پای تلویزیون!

به همین راحتی!

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:22 توسط رعنا|

سال به سال دریغ از پارسال!

الان دیگه روز بروز دریغ از دیروز!

چند وقت دیگه ساعت به ساعت دریغ از...

لحظه به لحظه...

...

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:47 توسط رعنا|

خیلی وقته هیچی ننوشتم...

انگیزه ای نیست...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:38 توسط رعنا|

حالم از این مردیکه مزخرف ا...ن...د...ر...و...   ز...ی...م...ر...ن بهم میخوره!

نکبت آشغالخور!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:17 توسط رعنا|

دیشب دوستم با بچه ش تا آخر شب اینجا بودن!

یه پسر بچه ی چهارسال و نیمه که به یه الاغ زبون نفهم و جفتک انداز گفته زکی!

دست تو تمام سوراخ سمبه های اتاقم کرد و همه چیزو کشید بیرون! دلم میخواست میزدم عین سگ لهش میکردم این کره بز کوچولو رو...

بیخود نیست دوستم افسردگی گرفته از دست این توله شه...

صدبار بهش گفتم ببرش تست بیش فعالی ببین چه مرگشه که دقیقه هم یه جا نمیتمرگه میگه نه بهم گفتن بیش فعال نیس! بنظر منکه فوق فعاله!!!

دلم میخواد یه هفته بدتش به من که یه بنیامین بسارم که دوتا بنیامین از بغلش بزنه بیرون! من میگم عسل و غزل بدبخت شیطونن اون طفلکا انگشت کوچیکه ی این ویرانگر کوچولو هم نیستن بخدا!!

والا!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 13:33 توسط رعنا|

این روزا همش بیشتر و بیشتر بهم ثابت میشه که کم کم توی این ...خراب شده میگن یکی یه قبر بکنید و رسما برید بخوابید توش!

یکی نیس به اینا بگه بابا این بنده های خدا که دربدر دارو و دکتر هستن مریضن خودشون که به دلخواهشون به این حال و روز نیفتادن یخرده رحم داشته باشید محض رضای پروردگار!

دارویی که تا پارسال بسته ای ۱۸ بوده هی زیاد شده و شده شده الان شده بسته ای ۱۰۰!!!!!! ب ی م ه هم که قربونش برم هیچی رو قبول نداره...

همیشه وقتی بانک میرم یه موضوعی هست که بشدت رو اعصابمه!

اینکه تو مخصوصا الان که گرما دیوانه کننده ست، مثل بچه آدم میری توی بانک شماره میگیری و میشینی، بعد نگاه میکنی میبینی از مثلا پنج تا باجه ای که هست فقط دوتاش فعاله و بقیشون یا با تلفن حرف میزنن یا الکی میپلکن اینور اونور، بعد یک ساعت نوبتت میشه میری میتمرگی دم باجه ی مزبور یهو یکی عین تیر غیب از راه میرسه و انگار که تو اونجا برگ چغندر تشریف داری از بالای سر مبارکت شروع میکنه با متصدی محترم حرف زدن حالا یا از شانس بدتر ما آشناشه و اومده سراغ پارتیش تا کارش زودتر راه بیفته یا یه مراجعه کننده ی بیشعوره که سرش نمیشه نوبت یعنی چی و از همه جالبتر اینکه متصدی مربوطه کار شما رو رها میکنه و شش دانگ حواسشو میده به اون آدم نفهم!!!! اینی که میگم بارها و بارها توی اکثر بانکها برام پیش اومده چه خصوصی چه د و ل ت ی!  برای سلامتی اوناییشون که به مراجعه کننده میگن برو بشین تا نوبتت بشه صلوات!

جدیدا که هر بیمارستانی میری یه بخشنامه به دیوارش نصب کردن این هوا....................................

که اگر با مسئولین محترم اون مکان مقدس بد حرف زدین یا صداتون رو بردید بالا به سه ماه ح...ب...س محکوم میشید و از این حرفا!!!

نمیدونستم فقط بعضی از پزشکان و پرستاران محترم(روی سخنم با اون تعداد شریف و فهمیده شون نیست) حق دارن تا حرف میزنی ...تو همچین بگیرن که مرضت از یادت بره و درمان نشده بزنی به چاک!

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 14:59 توسط رعنا|

از شنبه موقتا میرم یه شرکت جدید تا اگه از محیطش خوشم اومد موندگار بشم و صدالبته تاکیدم بر این بود که حتما نصف روز باشه!

دیگه نمیخوام خودمو با کار خسته کنم.

فقط از خدا میخوام بهم همت بده تا از اون حالت بد یاس و افسردگی که توش هستم بیرون بیام دارم تمام سعیمو میکنم!

امید به خدا

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:12 توسط رعنا|

دیروز یکی بهم زنگ زد، شمارمو از یکی از بچه ها گرفته بود میگفت من مدیر شرکت... هستم شمارتونو از خانم... گرفتم اگه میشه یه وقتی بذارید بیایید باهم صحبت کنیم، تو دلم به...دوسه تا فحش آبدار دادم دیگه روم نشد بهونه بیارم گفتم باشه فردا صب میام.

امروز رفتم، انصافا آدم بدی نبود محیطشونم بد نبود اما نمیدونم چرا کلا حالم از همه چیزشون بهم خورد! نه که مشکل من اینا باشن نه ولی چند وقتیه کلا اینطوری شدم واسه همینه قید همه رو زدم فعلا اومدم تمرگیدم تو خونه!

همچنان مخم قفله و حوصله هیچی رو ندارم...

نه کار نه مشتری نه هیچی هیچی!

نمیدونم شاید همه اینا اثرات اینه که چندسال بدجوری به خودم فشار اوردم و الان کلا ایست کردم!

این حالت مسخره کی در من تموم میشه؟

نمیدونم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:17 توسط رعنا|

از اکثر آدمای دوروبرم بدم میاد...
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:35 توسط رعنا|


آخرين مطالب
» چند قدم مانده به صبح؟
» خدا اگه میده خوبش رو بده
» سال جدید
» سرم شلوغ است الکی
» اسم نداره!
» گریه کنم حق دارم...
» ...
» اوفففففففففففففففف!
» من و این عصر تعطیل پاییزی و ...
» ...
Design By : Pars Skin